قصه کبک و برف

.
احتمالاً یه روز پشیمون سگی میشم
که چرا این روزا رو ثبت نمی کنم با نوشته هام
قدیم زیاد مینوشتم. برا خودم خاطره هام رو مینوشتم
این روزا اتفاقای زیادی میفته که حتم دارم تاریخ ایران تو این اواخر دهه 80 از اهمیت زیادی برخوردار خواهد شد
دانشگاه هنوزم ملتهبه و من به طرز احمقانه ای از تمامی تجمعات دوری میجویم
رفیقمون امروز خیلی دلش گرفته بود. نشست یه کم درد دل کرد. همش چهره اش جلو چشمه و صداش تو گوشم
میدونم خیلی خودخواهیه. ولی یه جورایی خیلی با بچه ها نمی پرم که هوایی نشم. احساساتی نشم. تو قید وطن و ملی گرایی ناسیونالیسمی و این حرفا نباشم. تاریخ نخونم. روزنامه نخونم. ماجراها رو دنبال نکنم
فقط میخوام برم به دورترین نقطه دنیا و هیچی نشنوم
قصه کبک و برفه حال و روز من تو این دوران
میدونم یه روز پشیمون سگی میشم