Words Pressssss

.
امروز آخرین امتحان دوره لیسانسم رو دادم. فوق العاده بابت این مساله خوشحالم
.
وبلاگ نوت مبارک! دوستات هم مبارک! تو رفتی سر یه شروع دوباره. آفرین. فقط این دم آخری یه خواهش دارم. وقتی میری خودت رو کاملا پاک کن. وبلاگ قبلیت رو لطفن نیست و نابود کن. حداقل اون چند تا پست لعنتیش رو پاک کن. همون چندتا تو بازه زمانیه یه سال و اندی ماه
.
تو رو به خدا وقتی از زندگی یک نفر بیرون میرین کامل برین بیرون. باور کنین حال طرف رو نپرسین بیشتر بهش لطف کردین. چون هربار که حالشو میپرسین حالی به حولی میشه بدبخت
.
 شیرین شیرین میماند. حالا خسرو نشد، فرهاد هست
.
من میرم قرصای فراموشیم رو بخورم
.
سرویس های وردپرس از بلاگ اسپات خیلی کارآمدترن. ما که اینجا ریشه ای نداشتیم که حالا از تیشه زدن بهش ابا داشته باشیم. می خوام یه وبلاگ دیگه تو ورد پرس بزنم با یه اسم مستعار دیگه. منتهی الان برای راه اندازی بلاگ تو ورد پرس فیلتر شکن لازمه که ندارم. ایشالا فردا برادر گرام لطف میکنن
.
از تمامی کسانی که مارو در این مدت همراهی کردن سپاس گزاریم
عزت زیاد
.
شیرین _ اول بهمن هشتاد و هشت

شب امتحان

.
استاد عزیز
حالا من به درک! به خوار مادرت یه رحمی بکن
.

و باز دست تکان میدهی برای خودت

.

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت
.
 بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت
.
و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت
.
 بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت
.
 صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت
.
سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت
.
 تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت
.
رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت

سعید حیدری


ناخدا ناشکیبا

.
و از برکات تلفیق سنت و مدرنیسم، "خدایی" است که با یاد او دل ها آرام نمیگیرد
.

به کمیته انضباطی دانشگاه

.
.
به نام خوار کننده ی فاسقان


از ع. ا (شماره ی دانشجویی 84433006)

به کمیته ی انضباطی دانشگاه علم و صنعت(جهت تجدید نظر)



این جانب حدود 8 روز اداری پیش، نامه ای از کمیته ی انضباطی دریافت نموده ام که بر اساس آن دو به ترم محرومیت از تحصیل با احتساب سنوات و درخواست تشدید مجازات محکوم گشته ام.

در ابتدا باید پرسید که چگونه کسی را می توان بدون تفهیم اتهام به گناهی محکوم کرد؟ جناب محمدی(دبیر کمیته ی انضباطی دانشگاه علم و صنعت) فرموده اند که دعوت نامه های کمیته ی انضباطی را به منزل این جانب ارسال نموده اند که این ادعایی است ساختگی و نامه ای به منزل بنده واصل نگشته است. آیا در کشوری چون ایران، وسایل ارتباط جمعی مانند تلفن هنوز متداول نیست؟!چگونه است برای دریافت حکم صادره 3 بار از آن کمیته با بنده تماس گرفته می شود و یا جهت حرف کشیدن در لوای گپ های به ظاهر دوستانه، عزیزان حراستی با شماره ی این جانب و پدر و مادر و مغازه دار سر کوچه یمان تماس حاصل می کنند؟!

کجای دنیا متهم بدون دفاع از خود محکوم می گردد؟ (هر چند از دانشگاهی که چنان گلهای نوبری در کشور به بار نشانده بیش از این انتظار نمی رود)

توصیه ای دارم: یک بار به جای اینکه عدالت را درشت بنویسید، آن را درست بنویسید.

دیگر کجاست حقی که از دانشجو پایمال نشده باشد؟ کجاست دانشگاهی که طراوت لازمه ی آن بود؟

موارد اتهام بنده را برهم زدن نظم دانشگاه، ایجاد آشوب و بلوا، عدم رعایت قوانین داشنجویی و امثالهم ذکر کرده اید. کدام آشوب و بلوا؟ چه کسانی از آشوب و بلوا می گویند؟! آنها که 4 سال سکوت و مدارای دانشجویان را با تبعیض و قشری نگری پاسخ دادند؟ آنها که نگذاشتند دانشجوهای مستقل حتی زیر یک سقف گرد هم آیند؟ تا به حال به اینها فکر کرده اید؟ تا به حال شده فرزندتان به خانه بیاید و اشک بریزد؟ تا به حال حقتان را در چنگ کسانی دیده اید که تنها ظاهری متشرع دارند؟

کدام بر هم زدن نظم دانشگاه؟ دانشجویی که جانش بر لب آمده اگر لختی دهان بگشاید نظم دانشگاه را بر هم زده است؟ چگونه چند ساعت اعتراض را بر نمی تابید و توقع دارید چماقی که سالها بر سرمان کوفته اید را تحمل کنیم؟!

کدام قانون؟ هربار که از طرق قانونی درخواست برپایی برنامه و مراسم دادیم، مخالفت کردید. هربار دست کمک دراز کردیم به درهای بسته یتان خوردیم. حال آنکه اگر پیرهن بر شلوار می انداختیم و محاسن و انضمامات ظاهری لازم را مهیا می نمودیم با دستهایی پر از امتیاز و بودجه از سمت شما بر می گشتیم(هرچند آنچه به خون جگر و دیده ی دیگران آغشته است، عطایش به لقایش بخشیدن، بِه).

نهاد انضباطی دانشگاه که باید محل رعایت قانون باشد سراسر نشان از تخلف و تبعیض دارد آنگاه دانشجویان را به قانون می خواند؟! کمیته ای که حتی تاب شنیدن دفاعیات متهمان خود را ندارد از قانون می گوید؟!

بنده به حکم صادره توسط کمیته ی انضباطی دانشگاه شدیدا معترضم و آنرا مصداق بارز بی عدالتی و قساوت می دانم. در ضمن حکم مذکور مانع ادامه تحصیل بنده نیز می گردد.



آخر شما مجریان محترم کمیته ی انضباطی در کدام مدرسه عطوفت درس خوانده اید که این طور بی رحمانه حق تحصیل را از کسی که 12 سال از عمرش را برای رسیدن به دانشگاه گذاشته است، می گیرید؟

حتی متفقین نیز بعد از اشغال آلمان، از تحصیل نئونازی های دو آتشه ممانعت به عمل نیاوردند. در دوره ی پهلوی نیز دانشجویان به زندان می رفتند اما از تحصیل محروم نمی گشتند. ما پس در کجای جهان ایستاده ایم که بوق عدالت خواهیمان گوش عالم را دریده است؟ نه مگر رئیس جمهور علم و صنعتی گفته بود که ایران آزادترین کشور دنیاست؟!!! کجاست آن آزادی که از هر طرف می رویم یا به زخم می رسیم یا به تاریکی؟



در پایان نیز از جناب جبل عاملی به خاطر عقده گشایی هایشان تشکر می کنم. می دانم تحرکات دانشجویی ما و عدم توانایی شما در ممانعت از این حق جویی ها، فرصت وزارت را از شما گرفت و شما را از چشم رئیس جمهور سکوت پرور انداخت. هرچند می گویند شما تنها به اعتلای سطح علمی دانشجویان این دانشگاه می اندیشید و برایتان کافی است که "دانشجو" یی از این دانشگاه به قله های افتخار چون وزارت علوم برسد تا با خیال راحت چماقتان را در آسمان بچرخانید.



فقط لحظه ای در آینه بنگرید، ذره بینی بردارید و دنبال تکه های انسان بگردید... 

بیست و سوم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی

عدالت

.
توصیه ای دارم: یک بار به جای اینکه عدالت را درشت بنویسید، آن را درست بنویسید
( متن نامه یکی از دوستان تعلیقیمان به کمیته انضباطی برای  تجدید نظر) 

فارغ التحصیل لیسانس

.
 آخ جون!! هفته دیگه آخرین امتحان دوره لیسانسم رو میدم_
 دعا کن آخرین امتحان دوره ی تحصیلیت رو ندی_
.

In a Relationship

.
طبق قانون بقای ماده و انرژی، احساس در زندگی از بین نمیرود. تنها از نسبت به شخصی بودن به نسبت به شخص دیگر بودن تبدیل میشود
.
نمیدونم این فقط منم یا همه این طورین که فقط وقتی میتونن یکی رو فراموش کنن، که یکی دیگه رو برای فکر کردن بهش داشته باشن
.
اهمیتی نداره... به هر حال یکیمون باید اول این کار رو میکرد
.
بدبختی اینه که یه سیگار کوفتیم نمیشه کشید. میدونی... آخه تو محله ما اینم  ممنوعه
.

Children? نان

.

Are you married?                                               Yes     No

How many children do you have?             1    2    3   more

دارم فرم پر میکنم. این مدلیه که هر جای فرم رو که پرکنی، با توجه به جواب قبلیت سوال بعدی ممکنه جواب دادن بهش دیسیبل شه

این دوتا پشت سر هم بود و دیسیبل نشد و تازه وارنینگ هم داد که چرا جواب ندادی. اگه بچه نداری باید بنویسی "نان"ا

یعنی من کشته این فرهنگشونم

.

Stupid!!

.
امروز فهمیدم که بین
communication networks
cooperative netwoks
computer networks
ad hoc networks
sensor networks
neural networks
optical networks
relay networks 
تفاوت های زیادی هست 
و
تصمیم گرفتم که دیگر به هر سیبیلویی بگم بابا
ولی
نگم قبلاً شبکه کار کردم
.

ایده آل ت چیه؟

.
این پست را برای دل خودم نوشته ام. خواندن آن به خواننده عام توصیه نمیشود
.
.
.
احتمالا بخش عمده زندگیم، عجین میشود با زمینه کاریم و کارهای دانشگاهیم
چهارسال سگی را پشت سر گذاشتیم. از خیر سال اول بگذر که همش خوش گذراندیم. بگو سه سال، زندگی سگی.. یعنی عین سه سال را درس خواندیم و آخرش هم پخی نشدیم. به نظرم آدم اگه کاری میکنه باید توش اول باشه. البته این اول بودن شاید برای کسایی که تجربه نکردنش چندان مهم نیاد ولی برا اونایی که تجربه کردنش چرا. حالا اول هم نه، جز بهترین ها باشه
.
این متوسط الحال بودن تا فیها خالدون آدم را میسوزاند
.
میگه یک نامه بنویس توش بگو دوست داری چی کار کنی؟ یعنی دوست داری تو چه زمینه ای کار کنی
.
 صفحه ی استادا رو بالا پایین میکنم. مقاله هاشون رو نیگا میکنم. لامصب از اون بیخ بالا که شروع کرده- حالا تو ابسترکت و اینتروداکشن رو فاکتور بگیر- انتگرال نوشته و سیگما بسته و تا بینهایت رفته بعد همین طور ممان اول و دوم درآورده یه قسمتایی یه روابط پیچیده کیلومتری ریاضی آورده که با یه شماره ارجاع داده به یه پیپر کوفتی دیگه که ده بیست تا متغیر و ثابت عددی داره و اوووووووف همین طور بیا پایین تا خود بیست صفحه. بعد تهش تو نتیجه گیری زده بله ما یه روش محاسباتی مفید پیدا کردیم که برای شبکه های تصادفی مفیده  
.
د خب بمیری یه بارکی میگفتی ما میرفتیم ریاضی محض میخوندیم انقدر دچار پارادوکس روحی نمیشدیم
.
ریاضی رو دوست دارم ولی نه انقدر که مخت ســــــوت بکشه. تو قسمتای دیگه هم سرک کشیدم. از روش های کد کردن و رمز نگاری بگیر تا پردازش سیگنال و این حرفا از دم بی برو بگرد ریاضیات محضه!ا
.
آقا تو رو خدا یه آنالیزی یه کم شبیه سازی یه چیزی بده که نموداراش بیشتر باشه یه رنگ و لعابی بده به این عددا و روابط بیقواره از پس انتگرالهای دوگانه و سه گانه رو فضای ان بعدی!ا
.
هنوزم نمیدونم راه رو درست اومدم یا نه. تا اینجای قضیه لااقل درسام رو دوست داشتم ولی تو زمینه ریسرچ نمیدونم خودم رو به چی وصل کنم! بعدش هم موفق بودن خیلی برام مهمه ولی این ریاضیات سنگینی که اینا دارن منو خسته میکنه. حوصله ندارم. آخه تا چند سال دیگه من باید دستی دستی جوونیم رو پای این مزخرفات تلف کنم. حالا درسته که اینا به آدم دید میده تو زندگی ولی خب از اون ورم وقتی زیاد شاخ نباشی، وقتی متوسط سگی باشی، اصلا باحال نیست قضیه
.
 یعنی من الان فقط منتظرم یکی خارج از مرزهای این گربه ی خاکی بگه من تو رو به عنوان دانشجوم میگیرم. منم با کله میگم باشه. حالا شاید چندتایی دانشگاه باشن، به خاطرخود دانشگاهاش، به خاطر شهرشون به خاطر رفیق و آشناهایی که اونجا دارم برام اولیت داشته باشن که بخوام اونجا برم ولی راجع به این که دوست دارم رو چی تمرکز کنم هیچ ایده ای ندارم 
.
گهترین حالت وقتیه که نتونی حتا تصوری از شرایط ایده آل تو ذهنت داشته باشی
.

دولت ارزانی

.

آری... راست گفته اند، دولت ارزانی است
مفت است بهای جان آدمی
.

طبق طبق

.

دیشب یه جایی خوندم، زمان یکی از شاهان صفوی، حاکم گیلان به غلام خود تجاوز میکنه. خبر که به گوش شاه میرسه، فرمان میده که حاکم رو به قتل برسونن. حاکم خبردارمیشه و پیش دستی میکنه و برای اظهار ندامت، خــــــ ایه خود را قطع میکنه و آلت جرم رو در سینی خدمت شاه میفرسته! شاه هم حاکم رو میبخشه

.

اگه اون شاه صفوی الان جای رهبر بود، حکایت زمان ما این میشد 

طبق طبق خــــــــــ ایه است که سوی بیت روان میشود

 

قصه کبک و برف

.
احتمالاً یه روز پشیمون سگی میشم
که چرا این روزا رو ثبت نمی کنم با نوشته هام
قدیم زیاد مینوشتم. برا خودم خاطره هام رو مینوشتم
این روزا اتفاقای زیادی میفته که حتم دارم تاریخ ایران تو این اواخر دهه 80 از اهمیت زیادی برخوردار خواهد شد
دانشگاه هنوزم ملتهبه و من به طرز احمقانه ای از تمامی تجمعات دوری میجویم
رفیقمون امروز خیلی دلش گرفته بود. نشست یه کم درد دل کرد. همش چهره اش جلو چشمه و صداش تو گوشم
میدونم خیلی خودخواهیه. ولی یه جورایی خیلی با بچه ها نمی پرم که هوایی نشم. احساساتی نشم. تو قید وطن و ملی گرایی ناسیونالیسمی و این حرفا نباشم. تاریخ نخونم. روزنامه نخونم. ماجراها رو دنبال نکنم
فقط میخوام برم به دورترین نقطه دنیا و هیچی نشنوم
قصه کبک و برفه حال و روز من تو این دوران
میدونم یه روز پشیمون سگی میشم

اعتماد به نفس در حد وانت

.

پشت چراغ قرمز

وانتی چراغ را رد میکند

پلیس از پشت بلند گو: وانت کجا میری؟!!!ا

وانت از پشت بلند گو: میرم ناهار بخورم

.

دیفالت ذهنی

.
یکی از بچه های یونی من رو به یکی دیگه کجای امریکا لینک کرده بود
طرف تو یه دانشگاه درجه دو درس میخوند
یه استاد ایرانی  معرفی کرد که اتفاقاً زمینه کاریش هم بهم میخورد و اتفاقاً دنبال دانشجو هم میگشت و به شدت هم استاد خفنی در اون دانشگاه خفن بود
من کلی ذوق بودم ازون بچه ی یونیمون که من رو به این آقای خوش تیپ و متشخص و تحویل گیر لینک کرده. گفتم حالا هم خدا رو دارم هم خرما
بعد امروز فهمیدم طرف زن داره
کلی به بخت خودم خندیدم. قبلاً هم اینطوری زیاد پیش اومده
.
.
باید دیفالت ذهنیم رو تغییر بدم 
همه پسران جذاب یا زن دارن یا دوست دختر، مگر اینکه خلافش ثابت شه
.
.

در قلق

.
وقتی که مث سگ میترسی و ساده ترین مسایل میره رو اعصابت و میخوای سر به تن کسی نباشه و داری از غصه میترکی و استرس و اضطراب داری و تو دلت هیولا میلوله و تپش قلب گرفتی و دهنت سرویــــــــــــــــــــــس شـده
.
به بعدش فکر کن. به اینکه همه چی تموم شده. حالا یا تو مردی یا تو کشتیش. مهم آرامشه
.

قیف دانشگاه

.
یه مثل معروف هست که همیشه در باب قیاس دانشگاه های داخل با خارج مطرح میشه. میگن فرایند ورود به دانشگاه تو ایران مثل قیف برعکس میمونه. در حال حاضر برای من، فرایند رفتن به دانشگاه در خارج مثل قیف برعکس میمونه
.
به گلوی قیف نزدیک میشم. اصلاً حس خوبی نیست

رسم الخط

.
دفترش رو گرفتم بخونم. اولش نمیذاشت. بعد آروم گرفت نشست کنارم. بگذریم از محتویاتش. چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که تعمداً غلط املایی داشت. مثلاً نوشته بود خاهرم، فرضن، حتا... خندیدم گفتم بیسوات درست بنویس! گفت بیسواد تویی که تا حالا ندیدی! خیلی از نویسنده های امروزی این جوری مینویسن. می خان رسم الخط رو به گفتار نزدیک کنن. منم خوشم اومد، یه مدتی اینطوری مینوشتم برای خودم مثلن
.
بعد دیدم حرکت دمده شده، خیلیا دارن این طوری مینویسن. اصلاً چه معنی داره کلمه ها رو اشتباه بنویسی، گفتار همیشه در معرض تغییره و استعداد انحرافش از نوشتار به مراتب بیشتره. این بود که ازون به بعد برا کم کرداً روی طرفداران اون تئوری شروع کردم به نوشتاً به این صورت
.
الان طریق اعتدال رو بر گرفتم و سعی میکنم همه چی رو درصت بنویسم
.

عنوان ندارد

.
قدیم طرف با ننه باباش قهر میکرد، ترک تحصیل میکرد، میرفت خواننده میشد. الان طرف با ننه باباش حرفش میشه، میشینه درس میخونه که پذیرش بگیره بره از اینجا
.
هنوز جواب دندون گیری نگرفتم. ددلاینا دارن نزدیک میشن و من هیچ رغبتی برای دونستن تاریخ شمسی، قمری، هجری، میلادی ندارم. نیمساعت پیش فهمیدم شنبه عید قربان است. خب عیدتون مبارک
.
ترس و لرز کیرکگور راجع به ذبح اسماعیل و ایمان ابراهیم است. اول جذبتان میکند، بعد میکاردتان و در خماری نگهتان میدارد. آخرش هم نمیفهمی چی شد و منظور چی بود. برای من که اینطوری بود

نوستالژی قهوه

.
داریم تو پاساژ راه میریم. از جلوی یه خانومی رد میشیم که از این سنگ های تزئیینی می فروشه. وایمیسیم نگاه کنیم
 
م: تو هم به این که سنگ ها انرژی دارن اعتقاد داری؟
     ا: ببین من به روحم اعتقاد ندارم!ا
      م: اتفاقاً منم به هیچ پدیده متافیزیکی اعتقاد ندارم
.
.
.
میریم تویه کافه
 ا: چی بخوریم؟
م: مممم ... آب پرتقال چطوره؟
ا: نه قهوه بهتره... قهوه تریپ روشنفکری تره، میخوام بعدن که یاد امروز میافتم نوستالژیک شم. هــــــوم؟ چی میگی؟
.

گل فروش

.
توی میدون ونک، مرد گل فروش رو کنار خیابون میبینم که نشسته داره دونه دونه گلبرگای پلاسیده گل های رز قرمز رو میکنه
.
.
.
خودم با همین گوشای خودم شنیدم که زیر لب میگفت
دوستم داره؟... دوستم نداره؟
.

وقتی جای خالی تو بسیـــــــــــــــار احساس میشود

.
الان دقیقا از همون لحظه هاست. دقیقا از همون لحظه هایی که دلم لک زده تو اینجا بودی و با هم حرف میزدیم. ولی تو نیستی و ما میریم و از هم دور و دورترمیشیم. نمیگم کاش برمیگشتیم که کاش هیچ وقت برنگردیم. نمیگم گذشته خوش نبودیم که بودیم ولی نمیخوام چیزی تکرار بشه. من از تکرارمتنفرم. زیبایی تو انحصاره. انحصارحضور تو
.
آخه عزیزم من دردم رو به کی بگم و تا کی باید حرص بخورم که ما پروتکل مشترک نداشتیم وشکاف تفاوتهامون خیلی خیلی عمیقتر از اونی بود که بشه بعدن تحملش کرد. مثل این میمونه که بدونی فلان جای تهرون وامونده رو گسله، ولی دلت بخواد خونت رو تو فلان محله خراب شده بسازی، چون محله اش رو دوست داری، شاید، ویووش رو دوست داری، شاید، کافه های اطرافش رو دوست داری، شاید تیریپ آدمایی که اون دورو بر میپلکن رو دوست داری، شاید، اصلا به دلایل خیلی احمقانه تر، چون آسمان خدا رو اونجا بیشتر دوست داری. که چی حالا؟ ته تهش یه زلزله میاد، هممون نفله میشیم. می شه انقدر حسابگر و عاقل نباشیم و نگران روزهای زلزله ای نباشیم و اصولا تو این تهرون وامونده مگه چندتا محله است که من باهاش حال کنم؟! اصلا مگه قراره چند سال عمرکنیم؟! هوووم؟!
.
تو نیستی و من دیگه مشیری و شاملو و فروغ نمی خونم و دلم برای زیربارون باهم بودنمان، با هم کافه و تئاتر رفتنمامون تنگ میشه که باهم بودیم و نبودیم. که همه اینا میرفت تنگ رویاهای تو و شعر خوندنای من. و مگه مشکل ما چی بود جز نداشتن پروتکل مشترک و تو هیچ وقت خدا نفهمیدی منظور من چیه و لنگ کار رو جای دیگه میدی و اونم لنگ کار بود و نبود ولی اونقدری نبود که نشه حلش کرد
.
نمیدونم که کی شاید خل بشم که شاید بهت آدرس اینجا رو بدم که شاید اینجا رو بخونی. ما که هر روز باهم رسمیتر میشیم و بیشتر و بیشتر از هم فاصله میگیریم و بیشتر دوست عادی و معمولی میشیم و هی بیشتر سعی میکنیم فراموش کنیم با هم بودیم که شاید اصلا هم نبودیم! این از رندی جفتمون بود که گیر ندیم. عزیزم من رو به خاطر خستی که در نوشتن پستام برای تو به خرج میدم ببخش و میخوام ازت به خاطر همه پست هایی که به من هبه کردی تشکر کنم. باور کن من آدم قدر نشناسی نبودم، ولی هر ور قضیه یه جور میلنگید. قبول کن که اگه جلوتر میرفتیم من میشدم همون زن پررو ه و تو هم همون مرد سیاه فیلما که ما میخواستیم ادامه بدیم و نمیشد و اصولا داستان همون خونه هه است رو گسل که پیشگو خودش در گوش من گفت قراره خیلی زود زلزله بیاد
.
خیلی وقته ازت خبری نیست. دیگه حتا وبلاگتم آپ نمی کنی و من دلم برای نوشته هات تنگ شده. دلم برای عکسات، برا حرفات، کارات، عکس العملات، نگاهاااات تنگ شده
.
 بیا این ویدیو رو ببین. قدیمیه ولی من هر بار سعی کردم، بیشتر از 10 دقیقه اولش رو نتونستم ببینم. اینترتنم هی تپق میزد. بقیه اش رو تو برام تعریف کن
.
پ ن: وقتی اینو مینوشتم به اون شب کذایی پایان خوشیمون فکر نکردم. واقعا تقصیر کی بود؟! تو یا من؟
.

کتاب قانون

.
بالاخره بعد عمری همت کردم رفتم سینما. ای تو روح اونی که بازار سی دی  بازی رو رواج داد که من هروقت به این آدمای عریض المقعد ( گشاد صفت ) دور و برم میگم پاشیم بریم سینما میگن باشه بعدن... امرو کار دارم. حالا دیر نمیشه... از رو پرده برداشتن میریم سی دی ش رو میگیریم. حالا خلاصه اش این که تازگی ککم نمیگزه. تنها، نه نتها پا میشم میرم سینما برا خودم فیلم میبینم
.
یه ایرادی که به نظرم به همه فیلمای ایرانی وارده اینه که عموما از فضای واقعی فاصله دارن.. حالا شایدم این منم که همش به نظرم میاد اینا فیلمه... آخه کجای دنیا ممکنه یه همچین اتفاقی بیفته؟! این به خصوص تو سریالای ایرانی صادقه. به خاطر همین اصولا سریال نگاه نمی کنم  و اگه بپرسین آخرین سریالی که دیدم چی بود میگم پدرسالار و همسران !ا
.
ولی حالا هرچقدرم که هالیوود سینمای دنیا رو قبضه کرده باشه و فیلمای جالب ناک ساخته باشه، بازم هیچی جای سینمای بومی خودمون رو نمیگیره. دیروز رفتم فیلم کتاب قانون رو دیدم. به خصوص که آقای فرهنگ برهنگی و علی مطهری براش نقد داده بودن و فیلم بعد از دو سال اجازه اکران پیدا کرده. محمد علی ابطحی هم  اون زمانی که بنده خدا میتونست به هنرو سینما فکر کنه، در موردش یه  نقد نوشته
پیام فیلم خیلی صریح بیان شده بود و کلا به جامعه سنتی مذهبی ایرانی انتقاد میکرد. افراد رو نشون می داد که باوجود اینکه خودشون رو خیلی مذهبی میدونن و خیلی از آداب مستحبی رو هم به جا میارن ولی از اصول اولیه دین غافلن. فیلم اخلاق گرایانه بود و ارزشهای فراموش شده اخلاقی که عینا و صریحا تو قرآن  - کتاب قانون - آمده رو پر رنگ میکرد تا شاید جوونای روشنفکر اسلام گریز امروزی یه کم بیشتر به فکر تجدید نظر در مورد دینشون باشن و ارزشهای دینی کتاب مقدسشون رو دست کم نگیرن. فیلم  حالت طنزگونه داشت و همین حسنش رو دوچندان میکنه. برخورد وزارت ارشاد که به این فیلم اجازه پخش نداده بود من رو یاد همون مادر پرویز پرستویی تو فیلم میندازه
.
       از همه هدف و پیام و نحوه پرداختن به موضوع و طنز و نغزش هم که بگذریم باید بگم فیلم احساس خووبی توم ایجاد کرد و بسی لذت بردم و دیگه اینکه اگه وقت کردین حتما برین ببینینش !ا
.
پ ن
اگه میخواین داستان فیلم رو بدوننین لینک مربوط به نقد آقای فرهنگ برهنگی رو بخونین
.
به پسر صفار هرندی هم که در مورد فیلم نقد تیزبینانه ای نوشته (!!!) باید بگم، هرکسی از ظن خود شد یار من  و تمام مزه فیلم به همین هرمونتیک  بودن آن است. و اصولا درود و احسنت بر روح پر فتوح مازیار میری که با این رندی عصاره تفکرش را، پلورالیسم دینی، در یک سکانس 2 دقیقه ای بیان میکند. حالا تو برو خودت را بکش که چرا فیلم اجازه اکران یافت. ما به تو میخندیم 
.

الیور بدبخت

.
با الیور توییست همزاد پنداری میکنم. وقتی همه برای کنسرت احسان خواجه نصیری میرن. اما من بدبخت پولش رو برای کارهای مهم تری میخوام. کارهای مهمتر؟!... ا

ذوق شعری پدرانه

.
شاعری بود پرآوازه و صاحب سبک. چون خبرش آوردند که صاحب فرزند شده ای، از شوق به سر آمد و از خود به در شد و بداهه ای سرود که بند پایانی آن چنین بود
سال تولدش را، خواهی تو گر بدانی
هاتف ز غیب گفتا،" سگ هرچه خورده ریـ *ده "ا
.
.
.
پ ن: این برگرفته از یک داستان واقعی است و نبوغ شاعر در آن است که جمع عددی حروف ابجد هوز عبارت پایانی برابر سال تولد مولود است

یک کوییته؟

.
 چی میخوری برات بگیرم؟ا _
یه رانی لنکرانی با یه عمله خفه کن +
.
.
.
آقا دوتا رانی هلو بده با یه ساقه طلایی  _

معلق

.

یک روز، بیشتر خواهم نوشت. یک روز که بیشتر وقت داشتم، بیشتر خواهم نوشت

 صحنه ها را مفصل تر روایت خواهم کرد. یک گزارش توصیفی تحلیلی خواهم داد

یک روز که بیشتر کتاب خواندم و بهتر فکر کردم، بیشتر مینویسم

منتظرم تکلیفم روشن شود که قرار است سالهای آتی عمرم را در کدام قبرستانی به سر برم

این روزها فرصت کتاب خواندن ندارم. آخرین کتابهایی که شروع کردم. تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران سالینجر و قمارعاشقانه سروش  و جامعه شناسی نخبه کشی بود. هرسه را نصفه نیمه رها کردم.  دوتا کتاب اول برای تفتنن و دست گرمی خوبند ولی سومی چیز دیگری است. واقعاً مرا به وجد آورد! گیرآوردید حتماً بخوانیدش. توی اسم نویسنده اش قلی دارد. الان کتاب را پیدا نمیکنم که اسم کاملش را بنویسم. یک روز راجع بهش مینویسم. یک روز که بیشتر وقت داشتم

پیشترها اخبار سیاسی را با دقت دنبال میکردم. اینروزها هیچ انگیزه ای برای دانستن اینکه عنتر چه گفت و چه کرد ندارم. حتی علاقه ای به دانستن اخبار جنبش سبز هم ندارم. جذابیت بازی به آن است که گاهی ببری، گاهی ببازی. بازی باخت باخت جذابیتی ندارد. همه آرمان هایمان به گـــ ا رفت. مثل همه افکارمان

استاد پروژه ام، امروز مرا سرکلاس دید. گفت بیا دفترم یه نسخه از صورت تعریف پروژه ات را بگیر ببر آموزش... کاری که من باید پی اش را بگیرم نه استاد! استاد کله گنده ای است. برای پروژه 4ماه است دقیقاً هیچ غلطی نکرده ام. میرم برگه رو ازش میگیرم میبینم جلوی استاد داور اسم استادی رو نوشته که من باهاش تو دفترش دعوام شد. قضیه مال دوسال پیشه. از این استاد های سگ اخلاق است. امیدوارم یادش نباشد

مادرم ازهمان زنان اندرون نشین قدیمی است، . مثل همیشه، با حرفهایش روی مغزم راه میرود. بدجوری روی اعصاب است. میگوید کجا میخوای بری؟ همین جا ارشد بخون. میگم حال کنکور خوندن ندارم. میگه حالا آزاد هم اگه شد مهم نیست... این حرفش حال مرا بهم میزند. هیچ وقت درک درستی از شرایط ندارد 

برای فرار از فکرهای خورنده دنیای عادی، به دنیا مجازی سرک میکشم... وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم با خودم فکر میکنم چقدر خوب می شد اگر کمی بیشتر وقت داشتم 

اصلاح نظام آموزشی

.
موضوع انشاء : پول بهتر است یا ثروت؟

هفته کتاب خوانی

.
ا[روی در ورودی کتابخانه]

به علت تدارکات برای مراسم گرامیداشت هفته کتابخوانی، ساختمان کتابخانه به مدت یک هفته تعطیل میباشد

به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بر سینه پیش امییر

.
[ا[هرچندماه یکبار در خانه
.
ا+ بابا پول میدی؟!
_ پول؟
+ آره میخوام برم کفش و مانتو بخرم...
_ حالا چقد میخوای؟
+ ممم... میخوای یه 60-70 تومن بده
_ 60-70 تومن؟!!اا چه خبره؟! میدونی یه کارگر ساختمونی از صبح تا شب بیل میزنه، عرق میریزه، مصیبت میکشه، چقدر حقوق میگیره؟!ا

[با کمی مکث و نگاه شوخیی واار]ا
از تو جیب کتم بردار

پ ن
کاش یکی بود بگه یه کارگر ساختمونی که از صبح تا شب بیل میزنه، عرق میریزه، مصیبت میکشه روزمزد چقدر میگیره، مزنه اش دستم باشه، اگه بیارزه برم کارگر ساختمونی بشم

ش*ر**طی شدن

.
ارتباط عجیبی است بین خواندن حروف م.ق.ط.ع.ه یا س*ت*ا*ر*ه دار و میزان هورمون های ترشحی در بدن. این ارتباط درست مثل ترشح بزاق معده سگ ایوان پاولف پس از شنیدن صدای زنگ است. (نطریه معروف شرطی شدن). با این تفاوت که دراینجا خوانندگان وبلاگ ها به محض دیدن تعداد زیادی . و *** لابه لای کلمات دچار هیجانات روحی میشن. به همین منظور برای دادن جو و ایجاد هیجان کاذب توصیه میشود هر از چندگاهی از الفاظ ر.کی. ر.ک و بینا*موسی استفاده گردد
.

باران کوثری

.
[تو بوفه دانشگاه]
ا+ سپهر رو نیگا! از اون شب که بعد تمرین تئاتر، باران کوثری رسوندش خونه، کبکش خروس می خونه
_ اِ... باران کوثری؟! ایول! خوش به حالش!ا
+ آره... کلی اعتماد به نفسش رفته بالا
_ چه خوب!! حالا این باران کوثری چندیه؟
+ مثل اینکه 64یه..
چه رشته ای؟ _
.



حق تقدم

.
اینو به اون آقا (خانوم) ی می گم که فکر می کنه خیلی متشخص و با فرهنگه که وقتی داره تو خیابون اصلی میرونه، جلوی ماشینی که از فرعی میاد ترمز میزنه و بهش راه میده
.
.
.
اخوی (آبجی) ! خیابون ارث بابات که نیست! شاید منی که پشت سرتم ش.ا.ش داشته باشم
.
.
بوقی که در پس زمینه میاد به همین مضمونه
.

شیطنت

.
ما داشتیم راه می رفتیم... همین طوری... سیخ سیخ
بعد دیدیم دارن دااد میزنن که هوووی بیست و یک ساله ات شد
گفتیم خب که چی؟
گفت زیادی پاستوریزه ای! خاک تو سرت! داری پیر میشی هیچ غلطی هم تو زندگیت نکردی! یه حماقتی یه چیزی که بعداً بهش بخندی
ما نیگا کردیم دور و بر رو
دیدیم یکی داره رد میشه
خوش تیپ
خوش مشرب
خوش سیما
.
برا خودمون هم جالب بود
چه قابلیتایی داشتیم و نمی دونستیم
فقط یه کم بعضی جاهای قضیه می لنگید
باحالیشم به همون بود دیگه
اگه نمی لنگید، حماقت نمیشد دیگه
.
توصیه من به جوانان عاقل امروز این است
حماقت کنید
پیش از انکه بسیار دیر شده باشد
.
خب احتمالاً وقتی که آدم امتحان جی آر ای رو گند میزنه، چاره ای نداره جز اینکه
از این دست افتخاراتش تو زندگی حرف بزنه
.
.امروز یه چل پنجاه باری این آهنگ دنیای مسخره کوچک رو گوش دادم. بسیار توصیه می شود. باحالیش به اون تیکه است که برمیگرده می گه تو و بقیه مجبورین شنیدن این آهنگ احمقانه من رو تحمل کنین
.

Oregan State University's Homepage

.

لطفاً اینجا رو کلیک کنید

.

.

.

آخه تخریب شخصیتی تا چه حد؟

Applying to a university

.
این پروسه اپلای کردن، مثل خواستگاری کردن می مونه
آخه وقتی نه پول داری، نه قیافه داری، نه تحصیلات، کدوم احمقی زنت می شه؟!ا

Virtualization

هرکس به دلیلی وبلاگ می نویسه

من از این که هر روز باید طوری بپوشم و حرف بزنم و رفتار کنم که برای دیگران موجه باشه، خسته شدم

من از نوشتن لذت می برم، خصوصا از نوشته های کوتاه

و البته همین طور از خوندن، خصوصا خوندن وبلاگ

به نظرم وبلاگ ها خیلی بهتر از رمان ها و فیلم ها، شرایط اجتماعی و ویژگی های انسانی آدمای دور و برمون رو انعکاس می دن

چون تو دنیای مجازی هرکس هرقدر که دوست داشته باشه و از هر چی که می خواد می تونه بنویسه و از دنیا فید بک بگیره بدون اینکه مجبور باشه خودش رو سانسور کنه 

دنیایی که شاید جز از طریق مجازی شدن نشه شانس برخورد با طیف وسیعی از آدمایی که جالب می نویسن و جالب فکر می کنن رو بالا برد

.برای تعامل با آدمهای دنیای مجازی باید مجازی شد

.به خاطر همین منم یه روز مجازی شدم

پ ن: برای مجازی شدن، دلایل بیشتری داشتم ولی از اونجایی که نوشته های کوتاه رو ترجیح میدم، به همین مقدار بسنده می کنم