رسم الخط

.
دفترش رو گرفتم بخونم. اولش نمیذاشت. بعد آروم گرفت نشست کنارم. بگذریم از محتویاتش. چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که تعمداً غلط املایی داشت. مثلاً نوشته بود خاهرم، فرضن، حتا... خندیدم گفتم بیسوات درست بنویس! گفت بیسواد تویی که تا حالا ندیدی! خیلی از نویسنده های امروزی این جوری مینویسن. می خان رسم الخط رو به گفتار نزدیک کنن. منم خوشم اومد، یه مدتی اینطوری مینوشتم برای خودم مثلن
.
بعد دیدم حرکت دمده شده، خیلیا دارن این طوری مینویسن. اصلاً چه معنی داره کلمه ها رو اشتباه بنویسی، گفتار همیشه در معرض تغییره و استعداد انحرافش از نوشتار به مراتب بیشتره. این بود که ازون به بعد برا کم کرداً روی طرفداران اون تئوری شروع کردم به نوشتاً به این صورت
.
الان طریق اعتدال رو بر گرفتم و سعی میکنم همه چی رو درصت بنویسم
.

عنوان ندارد

.
قدیم طرف با ننه باباش قهر میکرد، ترک تحصیل میکرد، میرفت خواننده میشد. الان طرف با ننه باباش حرفش میشه، میشینه درس میخونه که پذیرش بگیره بره از اینجا
.
هنوز جواب دندون گیری نگرفتم. ددلاینا دارن نزدیک میشن و من هیچ رغبتی برای دونستن تاریخ شمسی، قمری، هجری، میلادی ندارم. نیمساعت پیش فهمیدم شنبه عید قربان است. خب عیدتون مبارک
.
ترس و لرز کیرکگور راجع به ذبح اسماعیل و ایمان ابراهیم است. اول جذبتان میکند، بعد میکاردتان و در خماری نگهتان میدارد. آخرش هم نمیفهمی چی شد و منظور چی بود. برای من که اینطوری بود

نوستالژی قهوه

.
داریم تو پاساژ راه میریم. از جلوی یه خانومی رد میشیم که از این سنگ های تزئیینی می فروشه. وایمیسیم نگاه کنیم
 
م: تو هم به این که سنگ ها انرژی دارن اعتقاد داری؟
     ا: ببین من به روحم اعتقاد ندارم!ا
      م: اتفاقاً منم به هیچ پدیده متافیزیکی اعتقاد ندارم
.
.
.
میریم تویه کافه
 ا: چی بخوریم؟
م: مممم ... آب پرتقال چطوره؟
ا: نه قهوه بهتره... قهوه تریپ روشنفکری تره، میخوام بعدن که یاد امروز میافتم نوستالژیک شم. هــــــوم؟ چی میگی؟
.

گل فروش

.
توی میدون ونک، مرد گل فروش رو کنار خیابون میبینم که نشسته داره دونه دونه گلبرگای پلاسیده گل های رز قرمز رو میکنه
.
.
.
خودم با همین گوشای خودم شنیدم که زیر لب میگفت
دوستم داره؟... دوستم نداره؟
.

وقتی جای خالی تو بسیـــــــــــــــار احساس میشود

.
الان دقیقا از همون لحظه هاست. دقیقا از همون لحظه هایی که دلم لک زده تو اینجا بودی و با هم حرف میزدیم. ولی تو نیستی و ما میریم و از هم دور و دورترمیشیم. نمیگم کاش برمیگشتیم که کاش هیچ وقت برنگردیم. نمیگم گذشته خوش نبودیم که بودیم ولی نمیخوام چیزی تکرار بشه. من از تکرارمتنفرم. زیبایی تو انحصاره. انحصارحضور تو
.
آخه عزیزم من دردم رو به کی بگم و تا کی باید حرص بخورم که ما پروتکل مشترک نداشتیم وشکاف تفاوتهامون خیلی خیلی عمیقتر از اونی بود که بشه بعدن تحملش کرد. مثل این میمونه که بدونی فلان جای تهرون وامونده رو گسله، ولی دلت بخواد خونت رو تو فلان محله خراب شده بسازی، چون محله اش رو دوست داری، شاید، ویووش رو دوست داری، شاید، کافه های اطرافش رو دوست داری، شاید تیریپ آدمایی که اون دورو بر میپلکن رو دوست داری، شاید، اصلا به دلایل خیلی احمقانه تر، چون آسمان خدا رو اونجا بیشتر دوست داری. که چی حالا؟ ته تهش یه زلزله میاد، هممون نفله میشیم. می شه انقدر حسابگر و عاقل نباشیم و نگران روزهای زلزله ای نباشیم و اصولا تو این تهرون وامونده مگه چندتا محله است که من باهاش حال کنم؟! اصلا مگه قراره چند سال عمرکنیم؟! هوووم؟!
.
تو نیستی و من دیگه مشیری و شاملو و فروغ نمی خونم و دلم برای زیربارون باهم بودنمان، با هم کافه و تئاتر رفتنمامون تنگ میشه که باهم بودیم و نبودیم. که همه اینا میرفت تنگ رویاهای تو و شعر خوندنای من. و مگه مشکل ما چی بود جز نداشتن پروتکل مشترک و تو هیچ وقت خدا نفهمیدی منظور من چیه و لنگ کار رو جای دیگه میدی و اونم لنگ کار بود و نبود ولی اونقدری نبود که نشه حلش کرد
.
نمیدونم که کی شاید خل بشم که شاید بهت آدرس اینجا رو بدم که شاید اینجا رو بخونی. ما که هر روز باهم رسمیتر میشیم و بیشتر و بیشتر از هم فاصله میگیریم و بیشتر دوست عادی و معمولی میشیم و هی بیشتر سعی میکنیم فراموش کنیم با هم بودیم که شاید اصلا هم نبودیم! این از رندی جفتمون بود که گیر ندیم. عزیزم من رو به خاطر خستی که در نوشتن پستام برای تو به خرج میدم ببخش و میخوام ازت به خاطر همه پست هایی که به من هبه کردی تشکر کنم. باور کن من آدم قدر نشناسی نبودم، ولی هر ور قضیه یه جور میلنگید. قبول کن که اگه جلوتر میرفتیم من میشدم همون زن پررو ه و تو هم همون مرد سیاه فیلما که ما میخواستیم ادامه بدیم و نمیشد و اصولا داستان همون خونه هه است رو گسل که پیشگو خودش در گوش من گفت قراره خیلی زود زلزله بیاد
.
خیلی وقته ازت خبری نیست. دیگه حتا وبلاگتم آپ نمی کنی و من دلم برای نوشته هات تنگ شده. دلم برای عکسات، برا حرفات، کارات، عکس العملات، نگاهاااات تنگ شده
.
 بیا این ویدیو رو ببین. قدیمیه ولی من هر بار سعی کردم، بیشتر از 10 دقیقه اولش رو نتونستم ببینم. اینترتنم هی تپق میزد. بقیه اش رو تو برام تعریف کن
.
پ ن: وقتی اینو مینوشتم به اون شب کذایی پایان خوشیمون فکر نکردم. واقعا تقصیر کی بود؟! تو یا من؟
.

کتاب قانون

.
بالاخره بعد عمری همت کردم رفتم سینما. ای تو روح اونی که بازار سی دی  بازی رو رواج داد که من هروقت به این آدمای عریض المقعد ( گشاد صفت ) دور و برم میگم پاشیم بریم سینما میگن باشه بعدن... امرو کار دارم. حالا دیر نمیشه... از رو پرده برداشتن میریم سی دی ش رو میگیریم. حالا خلاصه اش این که تازگی ککم نمیگزه. تنها، نه نتها پا میشم میرم سینما برا خودم فیلم میبینم
.
یه ایرادی که به نظرم به همه فیلمای ایرانی وارده اینه که عموما از فضای واقعی فاصله دارن.. حالا شایدم این منم که همش به نظرم میاد اینا فیلمه... آخه کجای دنیا ممکنه یه همچین اتفاقی بیفته؟! این به خصوص تو سریالای ایرانی صادقه. به خاطر همین اصولا سریال نگاه نمی کنم  و اگه بپرسین آخرین سریالی که دیدم چی بود میگم پدرسالار و همسران !ا
.
ولی حالا هرچقدرم که هالیوود سینمای دنیا رو قبضه کرده باشه و فیلمای جالب ناک ساخته باشه، بازم هیچی جای سینمای بومی خودمون رو نمیگیره. دیروز رفتم فیلم کتاب قانون رو دیدم. به خصوص که آقای فرهنگ برهنگی و علی مطهری براش نقد داده بودن و فیلم بعد از دو سال اجازه اکران پیدا کرده. محمد علی ابطحی هم  اون زمانی که بنده خدا میتونست به هنرو سینما فکر کنه، در موردش یه  نقد نوشته
پیام فیلم خیلی صریح بیان شده بود و کلا به جامعه سنتی مذهبی ایرانی انتقاد میکرد. افراد رو نشون می داد که باوجود اینکه خودشون رو خیلی مذهبی میدونن و خیلی از آداب مستحبی رو هم به جا میارن ولی از اصول اولیه دین غافلن. فیلم اخلاق گرایانه بود و ارزشهای فراموش شده اخلاقی که عینا و صریحا تو قرآن  - کتاب قانون - آمده رو پر رنگ میکرد تا شاید جوونای روشنفکر اسلام گریز امروزی یه کم بیشتر به فکر تجدید نظر در مورد دینشون باشن و ارزشهای دینی کتاب مقدسشون رو دست کم نگیرن. فیلم  حالت طنزگونه داشت و همین حسنش رو دوچندان میکنه. برخورد وزارت ارشاد که به این فیلم اجازه پخش نداده بود من رو یاد همون مادر پرویز پرستویی تو فیلم میندازه
.
       از همه هدف و پیام و نحوه پرداختن به موضوع و طنز و نغزش هم که بگذریم باید بگم فیلم احساس خووبی توم ایجاد کرد و بسی لذت بردم و دیگه اینکه اگه وقت کردین حتما برین ببینینش !ا
.
پ ن
اگه میخواین داستان فیلم رو بدوننین لینک مربوط به نقد آقای فرهنگ برهنگی رو بخونین
.
به پسر صفار هرندی هم که در مورد فیلم نقد تیزبینانه ای نوشته (!!!) باید بگم، هرکسی از ظن خود شد یار من  و تمام مزه فیلم به همین هرمونتیک  بودن آن است. و اصولا درود و احسنت بر روح پر فتوح مازیار میری که با این رندی عصاره تفکرش را، پلورالیسم دینی، در یک سکانس 2 دقیقه ای بیان میکند. حالا تو برو خودت را بکش که چرا فیلم اجازه اکران یافت. ما به تو میخندیم 
.

الیور بدبخت

.
با الیور توییست همزاد پنداری میکنم. وقتی همه برای کنسرت احسان خواجه نصیری میرن. اما من بدبخت پولش رو برای کارهای مهم تری میخوام. کارهای مهمتر؟!... ا

ذوق شعری پدرانه

.
شاعری بود پرآوازه و صاحب سبک. چون خبرش آوردند که صاحب فرزند شده ای، از شوق به سر آمد و از خود به در شد و بداهه ای سرود که بند پایانی آن چنین بود
سال تولدش را، خواهی تو گر بدانی
هاتف ز غیب گفتا،" سگ هرچه خورده ریـ *ده "ا
.
.
.
پ ن: این برگرفته از یک داستان واقعی است و نبوغ شاعر در آن است که جمع عددی حروف ابجد هوز عبارت پایانی برابر سال تولد مولود است

یک کوییته؟

.
 چی میخوری برات بگیرم؟ا _
یه رانی لنکرانی با یه عمله خفه کن +
.
.
.
آقا دوتا رانی هلو بده با یه ساقه طلایی  _

معلق

.

یک روز، بیشتر خواهم نوشت. یک روز که بیشتر وقت داشتم، بیشتر خواهم نوشت

 صحنه ها را مفصل تر روایت خواهم کرد. یک گزارش توصیفی تحلیلی خواهم داد

یک روز که بیشتر کتاب خواندم و بهتر فکر کردم، بیشتر مینویسم

منتظرم تکلیفم روشن شود که قرار است سالهای آتی عمرم را در کدام قبرستانی به سر برم

این روزها فرصت کتاب خواندن ندارم. آخرین کتابهایی که شروع کردم. تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران سالینجر و قمارعاشقانه سروش  و جامعه شناسی نخبه کشی بود. هرسه را نصفه نیمه رها کردم.  دوتا کتاب اول برای تفتنن و دست گرمی خوبند ولی سومی چیز دیگری است. واقعاً مرا به وجد آورد! گیرآوردید حتماً بخوانیدش. توی اسم نویسنده اش قلی دارد. الان کتاب را پیدا نمیکنم که اسم کاملش را بنویسم. یک روز راجع بهش مینویسم. یک روز که بیشتر وقت داشتم

پیشترها اخبار سیاسی را با دقت دنبال میکردم. اینروزها هیچ انگیزه ای برای دانستن اینکه عنتر چه گفت و چه کرد ندارم. حتی علاقه ای به دانستن اخبار جنبش سبز هم ندارم. جذابیت بازی به آن است که گاهی ببری، گاهی ببازی. بازی باخت باخت جذابیتی ندارد. همه آرمان هایمان به گـــ ا رفت. مثل همه افکارمان

استاد پروژه ام، امروز مرا سرکلاس دید. گفت بیا دفترم یه نسخه از صورت تعریف پروژه ات را بگیر ببر آموزش... کاری که من باید پی اش را بگیرم نه استاد! استاد کله گنده ای است. برای پروژه 4ماه است دقیقاً هیچ غلطی نکرده ام. میرم برگه رو ازش میگیرم میبینم جلوی استاد داور اسم استادی رو نوشته که من باهاش تو دفترش دعوام شد. قضیه مال دوسال پیشه. از این استاد های سگ اخلاق است. امیدوارم یادش نباشد

مادرم ازهمان زنان اندرون نشین قدیمی است، . مثل همیشه، با حرفهایش روی مغزم راه میرود. بدجوری روی اعصاب است. میگوید کجا میخوای بری؟ همین جا ارشد بخون. میگم حال کنکور خوندن ندارم. میگه حالا آزاد هم اگه شد مهم نیست... این حرفش حال مرا بهم میزند. هیچ وقت درک درستی از شرایط ندارد 

برای فرار از فکرهای خورنده دنیای عادی، به دنیا مجازی سرک میکشم... وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم با خودم فکر میکنم چقدر خوب می شد اگر کمی بیشتر وقت داشتم 

اصلاح نظام آموزشی

.
موضوع انشاء : پول بهتر است یا ثروت؟

هفته کتاب خوانی

.
ا[روی در ورودی کتابخانه]

به علت تدارکات برای مراسم گرامیداشت هفته کتابخوانی، ساختمان کتابخانه به مدت یک هفته تعطیل میباشد

به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بر سینه پیش امییر

.
[ا[هرچندماه یکبار در خانه
.
ا+ بابا پول میدی؟!
_ پول؟
+ آره میخوام برم کفش و مانتو بخرم...
_ حالا چقد میخوای؟
+ ممم... میخوای یه 60-70 تومن بده
_ 60-70 تومن؟!!اا چه خبره؟! میدونی یه کارگر ساختمونی از صبح تا شب بیل میزنه، عرق میریزه، مصیبت میکشه، چقدر حقوق میگیره؟!ا

[با کمی مکث و نگاه شوخیی واار]ا
از تو جیب کتم بردار

پ ن
کاش یکی بود بگه یه کارگر ساختمونی که از صبح تا شب بیل میزنه، عرق میریزه، مصیبت میکشه روزمزد چقدر میگیره، مزنه اش دستم باشه، اگه بیارزه برم کارگر ساختمونی بشم

ش*ر**طی شدن

.
ارتباط عجیبی است بین خواندن حروف م.ق.ط.ع.ه یا س*ت*ا*ر*ه دار و میزان هورمون های ترشحی در بدن. این ارتباط درست مثل ترشح بزاق معده سگ ایوان پاولف پس از شنیدن صدای زنگ است. (نطریه معروف شرطی شدن). با این تفاوت که دراینجا خوانندگان وبلاگ ها به محض دیدن تعداد زیادی . و *** لابه لای کلمات دچار هیجانات روحی میشن. به همین منظور برای دادن جو و ایجاد هیجان کاذب توصیه میشود هر از چندگاهی از الفاظ ر.کی. ر.ک و بینا*موسی استفاده گردد
.

باران کوثری

.
[تو بوفه دانشگاه]
ا+ سپهر رو نیگا! از اون شب که بعد تمرین تئاتر، باران کوثری رسوندش خونه، کبکش خروس می خونه
_ اِ... باران کوثری؟! ایول! خوش به حالش!ا
+ آره... کلی اعتماد به نفسش رفته بالا
_ چه خوب!! حالا این باران کوثری چندیه؟
+ مثل اینکه 64یه..
چه رشته ای؟ _
.



حق تقدم

.
اینو به اون آقا (خانوم) ی می گم که فکر می کنه خیلی متشخص و با فرهنگه که وقتی داره تو خیابون اصلی میرونه، جلوی ماشینی که از فرعی میاد ترمز میزنه و بهش راه میده
.
.
.
اخوی (آبجی) ! خیابون ارث بابات که نیست! شاید منی که پشت سرتم ش.ا.ش داشته باشم
.
.
بوقی که در پس زمینه میاد به همین مضمونه
.