رسم الخط
عنوان ندارد
نوستالژی قهوه
وقتی جای خالی تو بسیـــــــــــــــار احساس میشود
آخه عزیزم من دردم رو به کی بگم و تا کی باید حرص بخورم که ما پروتکل مشترک نداشتیم وشکاف تفاوتهامون خیلی خیلی عمیقتر از اونی بود که بشه بعدن تحملش کرد. مثل این میمونه که بدونی فلان جای تهرون وامونده رو گسله، ولی دلت بخواد خونت رو تو فلان محله خراب شده بسازی، چون محله اش رو دوست داری، شاید، ویووش رو دوست داری، شاید، کافه های اطرافش رو دوست داری، شاید تیریپ آدمایی که اون دورو بر میپلکن رو دوست داری، شاید، اصلا به دلایل خیلی احمقانه تر، چون آسمان خدا رو اونجا بیشتر دوست داری. که چی حالا؟ ته تهش یه زلزله میاد، هممون نفله میشیم. می شه انقدر حسابگر و عاقل نباشیم و نگران روزهای زلزله ای نباشیم و اصولا تو این تهرون وامونده مگه چندتا محله است که من باهاش حال کنم؟! اصلا مگه قراره چند سال عمرکنیم؟! هوووم؟!
تو نیستی و من دیگه مشیری و شاملو و فروغ نمی خونم و دلم برای زیربارون باهم بودنمان، با هم کافه و تئاتر رفتنمامون تنگ میشه که باهم بودیم و نبودیم. که همه اینا میرفت تنگ رویاهای تو و شعر خوندنای من. و مگه مشکل ما چی بود جز نداشتن پروتکل مشترک و تو هیچ وقت خدا نفهمیدی منظور من چیه و لنگ کار رو جای دیگه میدی و اونم لنگ کار بود و نبود ولی اونقدری نبود که نشه حلش کرد
نمیدونم که کی شاید خل بشم که شاید بهت آدرس اینجا رو بدم که شاید اینجا رو بخونی. ما که هر روز باهم رسمیتر میشیم و بیشتر و بیشتر از هم فاصله میگیریم و بیشتر دوست عادی و معمولی میشیم و هی بیشتر سعی میکنیم فراموش کنیم با هم بودیم که شاید اصلا هم نبودیم! این از رندی جفتمون بود که گیر ندیم. عزیزم من رو به خاطر خستی که در نوشتن پستام برای تو به خرج میدم ببخش و میخوام ازت به خاطر همه پست هایی که به من هبه کردی تشکر کنم. باور کن من آدم قدر نشناسی نبودم، ولی هر ور قضیه یه جور میلنگید. قبول کن که اگه جلوتر میرفتیم من میشدم همون زن پررو ه و تو هم همون مرد سیاه فیلما که ما میخواستیم ادامه بدیم و نمیشد و اصولا داستان همون خونه هه است رو گسل که پیشگو خودش در گوش من گفت قراره خیلی زود زلزله بیاد
خیلی وقته ازت خبری نیست. دیگه حتا وبلاگتم آپ نمی کنی و من دلم برای نوشته هات تنگ شده. دلم برای عکسات، برا حرفات، کارات، عکس العملات، نگاهاااات تنگ شده
بیا این ویدیو رو ببین. قدیمیه ولی من هر بار سعی کردم، بیشتر از 10 دقیقه اولش رو نتونستم ببینم. اینترتنم هی تپق میزد. بقیه اش رو تو برام تعریف کن
.
کتاب قانون
الیور بدبخت
ذوق شعری پدرانه
یک کوییته؟
معلق
.
یک روز، بیشتر خواهم نوشت. یک روز که بیشتر وقت داشتم، بیشتر خواهم نوشت
صحنه ها را مفصل تر روایت خواهم کرد. یک گزارش توصیفی تحلیلی خواهم داد
یک روز که بیشتر کتاب خواندم و بهتر فکر کردم، بیشتر مینویسم
منتظرم تکلیفم روشن شود که قرار است سالهای آتی عمرم را در کدام قبرستانی به سر برم
این روزها فرصت کتاب خواندن ندارم. آخرین کتابهایی که شروع کردم. تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران سالینجر و قمارعاشقانه سروش و جامعه شناسی نخبه کشی بود. هرسه را نصفه نیمه رها کردم. دوتا کتاب اول برای تفتنن و دست گرمی خوبند ولی سومی چیز دیگری است. واقعاً مرا به وجد آورد! گیرآوردید حتماً بخوانیدش. توی اسم نویسنده اش قلی دارد. الان کتاب را پیدا نمیکنم که اسم کاملش را بنویسم. یک روز راجع بهش مینویسم. یک روز که بیشتر وقت داشتم
پیشترها اخبار سیاسی را با دقت دنبال میکردم. اینروزها هیچ انگیزه ای برای دانستن اینکه عنتر چه گفت و چه کرد ندارم. حتی علاقه ای به دانستن اخبار جنبش سبز هم ندارم. جذابیت بازی به آن است که گاهی ببری، گاهی ببازی. بازی باخت باخت جذابیتی ندارد. همه آرمان هایمان به گـــ ا رفت. مثل همه افکارمان
استاد پروژه ام، امروز مرا سرکلاس دید. گفت بیا دفترم یه نسخه از صورت تعریف پروژه ات را بگیر ببر آموزش... کاری که من باید پی اش را بگیرم نه استاد! استاد کله گنده ای است. برای پروژه 4ماه است دقیقاً هیچ غلطی نکرده ام. میرم برگه رو ازش میگیرم میبینم جلوی استاد داور اسم استادی رو نوشته که من باهاش تو دفترش دعوام شد. قضیه مال دوسال پیشه. از این استاد های سگ اخلاق است. امیدوارم یادش نباشد
مادرم ازهمان زنان اندرون نشین قدیمی است، . مثل همیشه، با حرفهایش روی مغزم راه میرود. بدجوری روی اعصاب است. میگوید کجا میخوای بری؟ همین جا ارشد بخون. میگم حال کنکور خوندن ندارم. میگه حالا آزاد هم اگه شد مهم نیست... این حرفش حال مرا بهم میزند. هیچ وقت درک درستی از شرایط ندارد
برای فرار از فکرهای خورنده دنیای عادی، به دنیا مجازی سرک میکشم... وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم با خودم فکر میکنم چقدر خوب می شد اگر کمی بیشتر وقت داشتم
هفته کتاب خوانی
ا[روی در ورودی کتابخانه]
به علت تدارکات برای مراسم گرامیداشت هفته کتابخوانی، ساختمان کتابخانه به مدت یک هفته تعطیل میباشد
به دست آهن تفته کردن خمیر / به از دست بر سینه پیش امییر
[ا[هرچندماه یکبار در خانه
.
ا+ بابا پول میدی؟!
_ پول؟
+ آره میخوام برم کفش و مانتو بخرم...
_ حالا چقد میخوای؟
+ ممم... میخوای یه 60-70 تومن بده
_ 60-70 تومن؟!!اا چه خبره؟! میدونی یه کارگر ساختمونی از صبح تا شب بیل میزنه، عرق میریزه، مصیبت میکشه، چقدر حقوق میگیره؟!ا
[با کمی مکث و نگاه شوخیی واار]ا
از تو جیب کتم بردار
پ ن
کاش یکی بود بگه یه کارگر ساختمونی که از صبح تا شب بیل میزنه، عرق میریزه، مصیبت میکشه روزمزد چقدر میگیره، مزنه اش دستم باشه، اگه بیارزه برم کارگر ساختمونی بشم
ش*ر**طی شدن
ارتباط عجیبی است بین خواندن حروف م.ق.ط.ع.ه یا س*ت*ا*ر*ه دار و میزان هورمون های ترشحی در بدن. این ارتباط درست مثل ترشح بزاق معده سگ ایوان پاولف پس از شنیدن صدای زنگ است. (نطریه معروف شرطی شدن). با این تفاوت که دراینجا خوانندگان وبلاگ ها به محض دیدن تعداد زیادی . و *** لابه لای کلمات دچار هیجانات روحی میشن. به همین منظور برای دادن جو و ایجاد هیجان کاذب توصیه میشود هر از چندگاهی از الفاظ ر.کی. ر.ک و بینا*موسی استفاده گردد
.
باران کوثری
_ اِ... باران کوثری؟! ایول! خوش به حالش!ا
+ آره... کلی اعتماد به نفسش رفته بالا
_ چه خوب!! حالا این باران کوثری چندیه؟
+ مثل اینکه 64یه..
چه رشته ای؟ _
.