آری... راست گفته اند، دولت ارزانی است
مفت است بهای جان آدمی
.
آلیاژ جیوه با فلزات را ملقمه یا ملغمه گویند. یعنی اینجا ترکیبی است و سبک و نسق و نگارش واحد ندارد مخلوط است و درهم
.
دیشب یه جایی خوندم، زمان یکی از شاهان صفوی، حاکم گیلان به غلام خود تجاوز میکنه. خبر که به گوش شاه میرسه، فرمان میده که حاکم رو به قتل برسونن. حاکم خبردارمیشه و پیش دستی میکنه و برای اظهار ندامت، خــــــ ایه خود را قطع میکنه و آلت جرم رو در سینی خدمت شاه میفرسته! شاه هم حاکم رو میبخشه
.
اگه اون شاه صفوی الان جای رهبر بود، حکایت زمان ما این میشد
طبق طبق خــــــــــ ایه است که سوی بیت روان میشود
.
پشت چراغ قرمز
وانتی چراغ را رد میکند
پلیس از پشت بلند گو: وانت کجا میری؟!!!ا
وانت از پشت بلند گو: میرم ناهار بخورم
.
.
یک روز، بیشتر خواهم نوشت. یک روز که بیشتر وقت داشتم، بیشتر خواهم نوشت
صحنه ها را مفصل تر روایت خواهم کرد. یک گزارش توصیفی تحلیلی خواهم داد
یک روز که بیشتر کتاب خواندم و بهتر فکر کردم، بیشتر مینویسم
منتظرم تکلیفم روشن شود که قرار است سالهای آتی عمرم را در کدام قبرستانی به سر برم
این روزها فرصت کتاب خواندن ندارم. آخرین کتابهایی که شروع کردم. تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران سالینجر و قمارعاشقانه سروش و جامعه شناسی نخبه کشی بود. هرسه را نصفه نیمه رها کردم. دوتا کتاب اول برای تفتنن و دست گرمی خوبند ولی سومی چیز دیگری است. واقعاً مرا به وجد آورد! گیرآوردید حتماً بخوانیدش. توی اسم نویسنده اش قلی دارد. الان کتاب را پیدا نمیکنم که اسم کاملش را بنویسم. یک روز راجع بهش مینویسم. یک روز که بیشتر وقت داشتم
پیشترها اخبار سیاسی را با دقت دنبال میکردم. اینروزها هیچ انگیزه ای برای دانستن اینکه عنتر چه گفت و چه کرد ندارم. حتی علاقه ای به دانستن اخبار جنبش سبز هم ندارم. جذابیت بازی به آن است که گاهی ببری، گاهی ببازی. بازی باخت باخت جذابیتی ندارد. همه آرمان هایمان به گـــ ا رفت. مثل همه افکارمان
استاد پروژه ام، امروز مرا سرکلاس دید. گفت بیا دفترم یه نسخه از صورت تعریف پروژه ات را بگیر ببر آموزش... کاری که من باید پی اش را بگیرم نه استاد! استاد کله گنده ای است. برای پروژه 4ماه است دقیقاً هیچ غلطی نکرده ام. میرم برگه رو ازش میگیرم میبینم جلوی استاد داور اسم استادی رو نوشته که من باهاش تو دفترش دعوام شد. قضیه مال دوسال پیشه. از این استاد های سگ اخلاق است. امیدوارم یادش نباشد
مادرم ازهمان زنان اندرون نشین قدیمی است، . مثل همیشه، با حرفهایش روی مغزم راه میرود. بدجوری روی اعصاب است. میگوید کجا میخوای بری؟ همین جا ارشد بخون. میگم حال کنکور خوندن ندارم. میگه حالا آزاد هم اگه شد مهم نیست... این حرفش حال مرا بهم میزند. هیچ وقت درک درستی از شرایط ندارد
برای فرار از فکرهای خورنده دنیای عادی، به دنیا مجازی سرک میکشم... وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم، وبلاگ میخوانم با خودم فکر میکنم چقدر خوب می شد اگر کمی بیشتر وقت داشتم
هرکس به دلیلی وبلاگ می نویسه
من از این که هر روز باید طوری بپوشم و حرف بزنم و رفتار کنم که برای دیگران موجه باشه، خسته شدم
من از نوشتن لذت می برم، خصوصا از نوشته های کوتاه
و البته همین طور از خوندن، خصوصا خوندن وبلاگ
به نظرم وبلاگ ها خیلی بهتر از رمان ها و فیلم ها، شرایط اجتماعی و ویژگی های انسانی آدمای دور و برمون رو انعکاس می دن
چون تو دنیای مجازی هرکس هرقدر که دوست داشته باشه و از هر چی که می خواد می تونه بنویسه و از دنیا فید بک بگیره بدون اینکه مجبور باشه خودش رو سانسور کنه
دنیایی که شاید جز از طریق مجازی شدن نشه شانس برخورد با طیف وسیعی از آدمایی که جالب می نویسن و جالب فکر می کنن رو بالا برد
.برای تعامل با آدمهای دنیای مجازی باید مجازی شد
.به خاطر همین منم یه روز مجازی شدم
پ ن: برای مجازی شدن، دلایل بیشتری داشتم ولی از اونجایی که نوشته های کوتاه رو ترجیح میدم، به همین مقدار بسنده می کنم