.
این پست را برای دل خودم نوشته ام. خواندن آن به خواننده عام توصیه نمیشود
.
.
.
احتمالا بخش عمده زندگیم، عجین میشود با زمینه کاریم و کارهای دانشگاهیم
چهارسال سگی را پشت سر گذاشتیم. از خیر سال اول بگذر که همش خوش گذراندیم. بگو سه سال، زندگی سگی.. یعنی عین سه سال را درس خواندیم و آخرش هم پخی نشدیم. به نظرم آدم اگه کاری میکنه باید توش اول باشه. البته این اول بودن شاید برای کسایی که تجربه نکردنش چندان مهم نیاد ولی برا اونایی که تجربه کردنش چرا. حالا اول هم نه، جز بهترین ها باشه
.
این متوسط الحال بودن تا فیها خالدون آدم را میسوزاند
.
میگه یک نامه بنویس توش بگو دوست داری چی کار کنی؟ یعنی دوست داری تو چه زمینه ای کار کنی
.
صفحه ی استادا رو بالا پایین میکنم. مقاله هاشون رو نیگا میکنم. لامصب از اون بیخ بالا که شروع کرده- حالا تو ابسترکت و اینتروداکشن رو فاکتور بگیر- انتگرال نوشته و سیگما بسته و تا بینهایت رفته بعد همین طور ممان اول و دوم درآورده یه قسمتایی یه روابط پیچیده کیلومتری ریاضی آورده که با یه شماره ارجاع داده به یه پیپر کوفتی دیگه که ده بیست تا متغیر و ثابت عددی داره و اوووووووف همین طور بیا پایین تا خود بیست صفحه. بعد تهش تو نتیجه گیری زده بله ما یه روش محاسباتی مفید پیدا کردیم که برای شبکه های تصادفی مفیده
.
د خب بمیری یه بارکی میگفتی ما میرفتیم ریاضی محض میخوندیم انقدر دچار پارادوکس روحی نمیشدیم
.
ریاضی رو دوست دارم ولی نه انقدر که مخت ســــــوت بکشه. تو قسمتای دیگه هم سرک کشیدم. از روش های کد کردن و رمز نگاری بگیر تا پردازش سیگنال و این حرفا از دم بی برو بگرد ریاضیات محضه!ا
.
آقا تو رو خدا یه آنالیزی یه کم شبیه سازی یه چیزی بده که نموداراش بیشتر باشه یه رنگ و لعابی بده به این عددا و روابط بیقواره از پس انتگرالهای دوگانه و سه گانه رو فضای ان بعدی!ا
.
هنوزم نمیدونم راه رو درست اومدم یا نه. تا اینجای قضیه لااقل درسام رو دوست داشتم ولی تو زمینه ریسرچ نمیدونم خودم رو به چی وصل کنم! بعدش هم موفق بودن خیلی برام مهمه ولی این ریاضیات سنگینی که اینا دارن منو خسته میکنه. حوصله ندارم. آخه تا چند سال دیگه من باید دستی دستی جوونیم رو پای این مزخرفات تلف کنم. حالا درسته که اینا به آدم دید میده تو زندگی ولی خب از اون ورم وقتی زیاد شاخ نباشی، وقتی متوسط سگی باشی، اصلا باحال نیست قضیه
.
یعنی من الان فقط منتظرم یکی خارج از مرزهای این گربه ی خاکی بگه من تو رو به عنوان دانشجوم میگیرم. منم با کله میگم باشه. حالا شاید چندتایی دانشگاه باشن، به خاطرخود دانشگاهاش، به خاطر شهرشون به خاطر رفیق و آشناهایی که اونجا دارم برام اولیت داشته باشن که بخوام اونجا برم ولی راجع به این که دوست دارم رو چی تمرکز کنم هیچ ایده ای ندارم
.
گهترین حالت وقتیه که نتونی حتا تصوری از شرایط ایده آل تو ذهنت داشته باشی
.