و باز دست تکان میدهی برای خودت

.

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت
و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت
.
 بدون هیچ دلیلی به راه می افتی
سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت
.
و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی
که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت
.
 بگیر دست خودت را که باز گم نشوی
دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت
.
 صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید
و بازگشت به سمت خودت صدای خودت
.
سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است
تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت
.
 تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی
که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت
.
رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته
و باز دست تکان میدهی برای خودت

سعید حیدری