وقتی جای خالی تو بسیـــــــــــــــار احساس میشود

.
الان دقیقا از همون لحظه هاست. دقیقا از همون لحظه هایی که دلم لک زده تو اینجا بودی و با هم حرف میزدیم. ولی تو نیستی و ما میریم و از هم دور و دورترمیشیم. نمیگم کاش برمیگشتیم که کاش هیچ وقت برنگردیم. نمیگم گذشته خوش نبودیم که بودیم ولی نمیخوام چیزی تکرار بشه. من از تکرارمتنفرم. زیبایی تو انحصاره. انحصارحضور تو
.
آخه عزیزم من دردم رو به کی بگم و تا کی باید حرص بخورم که ما پروتکل مشترک نداشتیم وشکاف تفاوتهامون خیلی خیلی عمیقتر از اونی بود که بشه بعدن تحملش کرد. مثل این میمونه که بدونی فلان جای تهرون وامونده رو گسله، ولی دلت بخواد خونت رو تو فلان محله خراب شده بسازی، چون محله اش رو دوست داری، شاید، ویووش رو دوست داری، شاید، کافه های اطرافش رو دوست داری، شاید تیریپ آدمایی که اون دورو بر میپلکن رو دوست داری، شاید، اصلا به دلایل خیلی احمقانه تر، چون آسمان خدا رو اونجا بیشتر دوست داری. که چی حالا؟ ته تهش یه زلزله میاد، هممون نفله میشیم. می شه انقدر حسابگر و عاقل نباشیم و نگران روزهای زلزله ای نباشیم و اصولا تو این تهرون وامونده مگه چندتا محله است که من باهاش حال کنم؟! اصلا مگه قراره چند سال عمرکنیم؟! هوووم؟!
.
تو نیستی و من دیگه مشیری و شاملو و فروغ نمی خونم و دلم برای زیربارون باهم بودنمان، با هم کافه و تئاتر رفتنمامون تنگ میشه که باهم بودیم و نبودیم. که همه اینا میرفت تنگ رویاهای تو و شعر خوندنای من. و مگه مشکل ما چی بود جز نداشتن پروتکل مشترک و تو هیچ وقت خدا نفهمیدی منظور من چیه و لنگ کار رو جای دیگه میدی و اونم لنگ کار بود و نبود ولی اونقدری نبود که نشه حلش کرد
.
نمیدونم که کی شاید خل بشم که شاید بهت آدرس اینجا رو بدم که شاید اینجا رو بخونی. ما که هر روز باهم رسمیتر میشیم و بیشتر و بیشتر از هم فاصله میگیریم و بیشتر دوست عادی و معمولی میشیم و هی بیشتر سعی میکنیم فراموش کنیم با هم بودیم که شاید اصلا هم نبودیم! این از رندی جفتمون بود که گیر ندیم. عزیزم من رو به خاطر خستی که در نوشتن پستام برای تو به خرج میدم ببخش و میخوام ازت به خاطر همه پست هایی که به من هبه کردی تشکر کنم. باور کن من آدم قدر نشناسی نبودم، ولی هر ور قضیه یه جور میلنگید. قبول کن که اگه جلوتر میرفتیم من میشدم همون زن پررو ه و تو هم همون مرد سیاه فیلما که ما میخواستیم ادامه بدیم و نمیشد و اصولا داستان همون خونه هه است رو گسل که پیشگو خودش در گوش من گفت قراره خیلی زود زلزله بیاد
.
خیلی وقته ازت خبری نیست. دیگه حتا وبلاگتم آپ نمی کنی و من دلم برای نوشته هات تنگ شده. دلم برای عکسات، برا حرفات، کارات، عکس العملات، نگاهاااات تنگ شده
.
 بیا این ویدیو رو ببین. قدیمیه ولی من هر بار سعی کردم، بیشتر از 10 دقیقه اولش رو نتونستم ببینم. اینترتنم هی تپق میزد. بقیه اش رو تو برام تعریف کن
.
پ ن: وقتی اینو مینوشتم به اون شب کذایی پایان خوشیمون فکر نکردم. واقعا تقصیر کی بود؟! تو یا من؟
.